بر خاک مقدس سرزمینت چهره می سایم
... .. . شاید اجابت کنی دعایم را....
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 21:43 توسط مارکوچولو |
زندگی ... پیدا کردن لکه های ر ن گ ی در تاریکیست...!! "علی"
+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 11:13 توسط مارکوچولو |
اگرتمام دردهای زمین را نردبان کنی... بازهم دستت به سقف دلتنگی های من نمی رسد......!!! 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 22:24 توسط مارکوچولو |
خیال پرواز بیهوده بود...!!! . . . نه پری در کار بود... . . . ونه آسمانی...!!؟
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 19:30 توسط مارکوچولو |
ای شما!!!
ای تمام عاشقان هر کجا... از شما سوال میکنم... ... .. . نام یک نفر غریبه را در شمار نامهایتان اضافه میکنید...؟؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 18:34 توسط مارکوچولو |
هر رفتن قصه ای دارد.... رفتن موقت منم برای خودش قصه ایست.... فقط فراموشم نکنید تا برگردم.... . . . . . . . . . . . مارکوچولو
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 9:9 توسط مارکوچولو |
چقدر این روزها دلم در یاد دوستانم می تپد..... .... ... .. . . . . . کسی نیست به من بگوید خانه دوست کجاست...؟؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:2 توسط مارکوچولو |
آرام روبرویش نشست.... چشم در چشمانش دوخت.... دستانش را در دست گرفت.... آتشی از درونش شعله می کشید... ... .. . آری.... او خالی از هرگونه خواهشی به شیطان دل بسته بود.....!!! 
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 14:24 توسط مارکوچولو |
تو شکوفایی تاریخ منی! ... .. .
آنگاه که از سرمای برف دستانم را"ها" میکنم, قلبی گرم درونم می تپد...
در هوای مه آلود کم کم پیدایت می کنم و غرق زیبایی ات سفید پوش می شوم...!!

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:20 توسط مارکوچولو |
تن من خاکیست ... و روزی میرسد که من هم آغوش خاک خواهم شد ... .. . ای کاش خاک وجودم خانه گلی گردد...!!
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 19:58 توسط مارکوچولو |